بعضی چیزا روح آدمو خراش میده
گفت تقریبا چون هر بار که تموم میشد به اندازه یکی دو تا غلت زدن فاصله وجود داشت و بعدش دوباره شروع میشد
گفت تا یه هفته تمام بدنم کوفته بود و درد میکرد مثل کسی که تازه ورزش رو شروع کنه
این حرفاش روحم رو خراش میداد و اون اصلا نمیفهمید چون به قول خودش تیریپی با من نداره و من جای پدربزرگشم فقط باید گوش بدم و آخرش هم نظر بدم
خیلی جالبه باید نظر بدم!
یعنی مثلا بگم چه جالب یا مثلا بگم اندازه نگه دار یا بگم مراقب باش دختر و از این کس و شعرا
یعنی من یه ماشینم یه چیزی مثل کافی میکر یا غذاساز هیچ احساسی نباید داشته باشم
یا مثلا یه مشاور که بعد از یه ساعت به ساعتش نگاه میکنه و میگه عزیزم تایمتون تموم شد مشاوره رو ادامه بدیم یا بذاریم برای جلسه بعد
فرداش همه ش حرفاش تو گوشم بود
تصور میکردم و زجر میکشیدم
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
پانوشت:بخش هایی از این نوشته حذف شد
