آهویی در طویله خران!!


یه روز خدا به یه نفر گفت بیا اینجا می خوایم یه بازی کنیم

بازی اینجوری بود که برای مدت کوتاهی مثلا یک روز تبدیل به یه حیوان می شد و زندگی می کرد

 ولی فقط دو تا انتخاب داشت که به صورت آهو یا خر دربیاد و بره توی یه طویله

 رو به خدا کرد وگفت باشه قبوله من با این بازی موافقم اما چه فرقی داره که خر باشم یا آهو؟

خدا بهش گفت خوب خر،خره و نمی فهمه اما زورش زیاده و آهو از خر خیلی بیشتر می فهمه و ظاهرش هم خیلی از خر بهتره اما زورش کمه

 اونم گفت باشه من آهو می شم!

 بازی شروع شد و دید توی یه طویله پر از خره و کسی هم بهش نگاه نمی کنه و هر کسی سرش به کار

خودشه،یکی داره چرت میزنه یکی داره کاه و یونجه می خوره یکی داره برا زنش درد دل می کنه

 یه نگاه به اطراف کرد دید دیوارهای طویله از گل ساخته شده و تعجب کرد که چرا اینا با یه لگد خرابش نمیکنن؟!

 فکر می کرد آخه چرا این دیوارای سست تا حالا سالم مونده و خرا رو تو خودش زندونی کرده؟!

 جوابی که به ذهنش رسید این بود که اینا که اطلاعات درستی ندارن و از کجا میتونن بفهمن که این دیوارا سست هستن

 یه نگاهی بهشون کرد دید یکی جای داغ رو تنش مونده یکی جای شلاق یکی داره از کمر درد می ناله یکی

  داره از سنگینی هر روز بارش گله می کنه وخلاصه همشون مشکل دارن

 تصمیمش رو گرفت و رفت روی یه بلندی ایستاد و رو کرد به جمعیت و شروع کرد به سخنرانی

 دوستان گوش کنید،من میدونم که همه شما دارین زجر می کشین و هر روز بهتون ظلم می شه و کتک می خورید

 و بعد از این که پیر و از کار افتاده هم شدین چون غذای مفت به کسی نمیدن می کشنتون

 اما خوشبختانه این جایی که شما توش زندانی هستین دیوارای سستی داره کافی یه لگد بهش بزنین تا خراب بشه و

 از اینجا خارج بشین،پشت این دیوارا یه مزرعه س و بعد از مزرعه یه جنگله جنگلی با درختای سبز و

 منظرههای زیبا و یه عالمه برگ و میوه جنگلی برای خوردن و یه غار سنگی خیلی بزرگ که شبا براتون سرپناه خوبیه

 خلاصه اون داشت سخنرانی می کرد و همه هم بهش زل زده بودن و نگاهش می کردن که یکی از خرهای نر به

 بقیه گفت:من که توی عمرم خر به این خوشگلی و هلویی ندیده بودم چشمای درشت و اندام ظریف تازه مثل بقیه ما بو هم نمیده!

 خلاصه همینطور که آهو داشت سخنرانی میکرد خرهای نر به یه جمع بندی رسیدن و ریختن سرش و بعععله و اینا!

 بعد که کارشون تموم شد آهوی بیچار جونی براش نمونده بود و داشت فکر می کرد که چه جوری از اینجا خلاص

 بشه که خرای ماده به همدیگه گفتن: نگاش کنین خر بیریخت مردنی آخه این چی داره که مردای ما رو گول زده؟!

 بعد اونا هم ریختن سرشو ازش انتقام گول زدن شوهراشون رو گرفتن یکی گوشش رو با دندون کند اون یکی

 جفتک می زد تو پهلوش و خلاصه داشتن می کشتنش که خدا بازی رو تموم کرد!

 بعد هم بهش گفت خوب باهوش!! آهو بودن چطور بود؟!

 اونم شورع کرد به داد و هوار کردن که ای نامرد ای ظالم تو به من کلک زدی طبیعیش این بود که اینا به حرفای من گوش میدادن نه این که اینجوری بشه!

خدا هم بهش گفت طبیعیش همینی بود که دیدی و من هیچ دخالتی نکردم

 اونا اگه گوشی برای شنیدن وعقلی برای فهمیدن حرفای تو داشتن که دیگه خر باقی نمیموندن و توی طویله نبودن

 اصلا فرض کنیم میشنیدن و بهش فکر میکردن چی باعث میشه که به خاطر حرفای یه نفر بیان و طویله ای که

توش به دنیا اومدن و بزرگ شدن رو خراب کنن،چه جوری اعتماد کنن که پشت دیوارهای طویله یه دنیای دیگه س از کجا معلوم با خراب شدن دیوار دنیا خراب نمیشه؟!

 وقتی پیش خرها هستی باید قایم بشی و جلب توجه نکنی چون حتی اگه باهات دوست هم باشن از روی خریتشون بهت صدمه میزنن

 حرف آخرم هم اینه که چی شد که حس کردی باید به همه کمک کنی و همه رو متحول کنی و از ظلم نجات بدی فکر کردی فیلم سینماییه؟

 حرفای خدا که تموم شد طرف سرش رو پایین انداخت و غرغر کنان گفت حق باتو ولی من دلم براشون سوخت من من ….

 قصه ما به سر رسید و نتیجه اخلاقیش هم اینه که همیشه همه چی رو نمیشه پیش بینی کرد و خیلی جاها میشه:چی فکر می کردیم و چی شد!!

6 دیدگاه »

  1. 1
    Emad می‌گوید:

    ورود افتخار آمیز و پیروز مندانه شما رو به ورد پرس تبریک عرض می کنیم. (از طرف جمعی از دوستان و آشنایان)

  2. 2
    DESERTER می‌گوید:

    اينو بخون :
    http://deserter.wordpress.com/2008/06/25/we_rnot_deep/
    جان هر كي دوست داري انقدر مطلب تكراري نذار..درسته بالاخره يه عدع پيدا مي شن بيان كامنت بذارن به به چه چه كنن ..ولي كه چي؟ يعني تو استعداد كار ديگه اي نداري؟ معلومه كه داري …

  3. 3
    HAJILIOUS می‌گوید:

    صلوات….

  4. 4
    نگار می‌گوید:

    سلام
    یه اشتباهی شده
    به نظر من خر اونه که اعتقاد نداره و خرتر اونه که نمی تونه به اعتقادات بقیه احترام بذاره
    یه مدته ما از این آهو نماهای خر زیاد می بینیم

  5. 5
    بارباپاپا می‌گوید:

    سلام خدمت شما دوست گرامی که با نام مستعار نگار کامنت گذاشتیه اید
    به نظر من نظر شما محترم است موفق و شاد باشید

  6. 6
    جیران می‌گوید:

    عجب… خیلی جالب بود :)
    مرسی از این :)
    واقعا این مشکل هست و آگاهی دادن هم ظرافت ها و راه های خودشو داره.
    نمیشه همیشه رک و راست بگی مردم این درست و این غلطه..
    باید هشیارشون کنی ولی به شکلی که بفهمن و باور کنن. حتی اگه آسون ترین و سریع ترین راه نباشه..


خوراک آراس‌اس برای این ورودی

کامنت دونی

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s